نمی خواستم بنویسم ولی نمی ذاره....
بیش از این رنجی نیست، تصویر عقب ماندگی و حماقت در سرزمین اوشیدا،هورمزد، آب و روشنایی. تجسم تخریب شریعت در ذهن
ایرانیان اینجا در سرزمین اساطیر دیگر گونه است. رنج آور و دردناک!
مردمانی نا امید، رنج دیده و در جهل مانده. کسانی که زمانی نگاه دارنده
آتش جاودان بوده اند و دنباله تخمه کیانی، از عقب مانده ترین اعراب هم پس
افتاده اند! خواب مشوش پیر ژنده ای که میان
بیایان را حاجتکده ای دانسته ولوله ای در میان مردم سیستان انداخته که از
فرط درماندگی و بیچارگی برای طلب حاجت و خواهش در میان ریگهای بیایان غلط
میزنند، خاک بر سرو دهان میریزند و …. ایرانیان به کدامین سرای نیستی میروید چنین شتابان؟! خدایا احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آن را دوست داشتن می گذارم خدایا می دانم تمام لحظه هایم با توست ، می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی ... و می دانم که اگر بارها فراموشت کنم ، ناراحتت کنم و برنجانمت ، باز می گویی برگرد . خدایا تو بگو چه کنم . تو نشانم ده راهی را که بهترین است . خدایا می دانم تو همیشه با منی ، ولی تنهایم مگذار ، یا شاید بهتر باشد بگویم ، نگذار تنهایت بگذارم . خداوندا من از تنهایی و برگ ریزان پاییز ، من از سردی سرمای زمستان ، من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم ... خداوندا من از دوستان بی مقدار ، من از همرهان بی احساس ، من از نارفیقی های این دنیا می ترسم . خداوندا من از احساس بیهوده بودن ، من از چون حباب آب بودن ، من از ماندن چون مرداب می ترسم ... خداوندا من از مرگ محبت ، من از اعدام اعدام احساس به دست آشنایان و دوستان دور یا نزدیک می ترسم ... خداوندا من از ماندن ، رفتن و حتی از خود نیز می ترسم ... خدای خوبم ، بهترینم ، پناهم ده . بوی پاییز می داد امروز، تهران باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم،
گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر
اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که
تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه
هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام... راستی سهیل نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند همین..... اواي قناري که در مي اد بايد باغي و پنجره ايي به سوي مهرباني باشه گل هایی که اغوش باز کرده اند و من در حیرتم از این ادمیان چموش که قناری را در قفس دوست دارند و میوه را با چاقو و بره بی زبان را ریر دست سلاخ بی رحم و چه نفرت انگیز است این نا مهربانی و نفرت انگیز از اون دایه های مهربانتر از مادر که دعوی بهشتشان جهنمی بیش نیست سهیل فروردین 87 "تهران" بوسه را بر نمی تابد نشانه دوستی است نشانه وفاداری نشانه عشق زندگی هدیه بوسه است و شیطان سیلی را دوست دارد و بدی را و زشتی را بوسه نشانه وصل است قناری صبح بوسه را می خواند و گل با بوسه افتاب می رقصد و خدا نهایت بوسه است "سهیل اردیبهشت 85" کرج رفتم برای خانه تکانی دلم ابیاری کردم باغچه رو به روی مجتمع را شستم درختان کاج وسرو و توت و زیتون را چه صفایی دارد شستن خود را می شستم من اب را دوست دارم صفا می دهد دلم را جانم روحم را دیدم همسایه مهربان را عذا می داد گربه ها را مادر گربه و بچه ها را همه بودند می گفت مادر خود را سیر می کند بچه ها می مانند ریخته ام غذا را برای بچه گربه ها و می خوردند چه ناز پیر مرد شاد بود پیر مرد همسایه لذتی بردم از این نوع دوستی دوست دارم گربه ها را همه را دوست دارم شستم میوه های سبز زیتون را به کمک باغبان هم رفتم ابیاری کردم چمن ها را شستم چند درخت ازگیل و به را گرفته بود خاک صورتشان را چشمانشان را ریختم بر سر و صورتشان اب را وای لذتی می بردند جانانه خنک می شد تنشان پاک می شد زدم بوسه ایی بر تنشان تن اب زده تن خنک اب پاشیدم بر تن خاک مستم کرد بوی خاک گذشت ساعتی سیر شدند گربه ها و ستودم زیبایی را "سهیل مرداد ماه 85" رامسر در زمان سلطان محمود میکشتند که شیعه است، بر خرش مینشانند و شمعآجیناش میکنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود : تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی
است، صهیونیستها میکشند که فاشیست است، و چه قصاب خانهی است اين دنيای بشريت ." احمد شاملو
*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم ..شاید البته.....
زنان و مردان با هم تفاوت دارند، در اين نکته ترديدی نيست
ولی بجای تاکيد روی کيفيتهای منفي زن و مرد چرا
روی نقاط مثبت آنان تکيه نکنيم؟
بياييم از خانم ها شروع کنيم:
زنان مهربان ، عاشق و دلسوزند.
زنان وقتی که خوشحال هستند گريه ميکنند.
زنان برای نشان دادن توجه و علاقه هميشه کارهای
کوچکي انجام می دهند.
آنان برای دست يابی فرزندانشان به بهترين چيزها از
هيچ کاری دريغ نمی کنند.
زنان قدرت اين را دارند که حتی وقتی بسیار خسته
هستند ونمی توانند روی پای خود بايستند،لبخند بزنند.
آنان می دانند که چگونه يک وعده
غذايی را به فرصت
تبديل کنند.
زنان ميدانند چگونه از پول خود بهترين بهره را ببرند.
آنان ميدانند چگونه يک دوست بيمار را تيمار کنند.
زنان شادی و خنده را بدنيا ارزانی می کنند.
زنان صادق و وفادارند.
زنان در زير آن ظاهر نرم، اراده پولادين دارند.
آنان برای ياری
رساندن به دوستی محتاج همه کار می کنند.
زنان از بی عدالتی به آسانی به گريه می افتند..
آنان می دانند چگونه به يک مرد احساس پادشاه بودن بدهند.
زنان دنيا را مکانی شادتر برای زندگی می سازند.
حالا نوبت مردان است:
مردان برای حمل اشيای سنگين و کشتن سوسک و عنکبوتها خوبند
زمان شاه سلیمان میکشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین
شاه میکشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه میکشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان میکشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان کرهاش میکشتند که خرابکار است ،
امروز توی دهناش میزنند که منافق است و فردا وارونه
حالا تو اسرائیل میکشند که طرفدار فلسطینیها است،
عربها میکشند که جاسوس صهیونیستها است،
فاشیستها میکشند که کمونیست است،
کمونیستها میکشند که آنارشیست است،
روس ها میکشند که پدر سوخته از چین حمایت میکند،
چینیها میکشند که حرامزاده سنگ روسیه را به سینه میزند،
و میکشند و میکشند و میکشند...
| Design By : Night Skin |


